خمیر مایه ی من را پر از خلل کردی

بايد براي زندگي شعري بگويم

 

بي حوصله ، در لحظه هاي سرد تكرار

دارد مرا سر مي برد اين عشق انگار

درعين نامردي مرا هر شب شكستي

از سنگ تو روي زمين افتاد ديوار

تنها درخت زنده ي اين باغ پژمرد

وقت شكفتن در پي روييدن خار

آتش گرفته پرده ها را واي، اي واي

از پنجره پرسيده ام در وقت ديدار

بايد براي زندگي شعري بسازم

پيش از غروب چشمها در آخرين بار