جرم من
جرم من شاید این است
من به یکرنگی خود شک کردم
و شاید چون
آسمان را آبی تر میفهمم
کاش خورشید بیاید پایین
و بگیرد دست یخ کرده ی سرمای تنم را
که هنوز
بر تن شیشه ای یم می لرزد
من چنین خواهم بود
و چنان خواهم ماند
یک نفر نیست که گرمای تن من باشد
در خیابان شاید روزی
مثل آن روز قشنگ
قاصدک در کف دستم باشد
و من آن را به هوا فوت کنم
جرم من شاید این است
دل من حسرت یک جرعه ی باران دارد
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 14:1 توسط صدیقه اسلامی
|