جرم من شاید این است

من به یکرنگی خود شک کردم

و شاید چون

آسمان را آبی تر میفهمم

کاش خورشید بیاید پایین

و بگیرد دست یخ کرده ی سرمای تنم را

 که هنوز

بر تن شیشه ای یم می لرزد

 من چنین خواهم بود

و چنان خواهم ماند

یک نفر نیست که گرمای تن من باشد

 در خیابان  شاید روزی

مثل آن روز قشنگ

 قاصدک در کف دستم باشد

 و من آن را به هوا فوت کنم

جرم من شاید این است

 دل من حسرت یک جرعه ی باران دارد