مرا تو به اعجاز عشق انسان کن

 

مرا به خانه سبز جوانه مهمان کن

شب سیاه مرا از ستاره تابان کن

و در طلیعت خاموش گرم تابستان

مرا امید رسیدن به آب باران کن

به کوهپایه ببر خلوت درونم را

کنار زورق خورشید نیمه عریان کن

درون بینی من بوی خاک می پیچد

مرا تو به اعجاز عشق انسان کن

بگیر دست مرا در تمام بعدالظهر

وتنگ تنگ در آغوش خویش  پنهان کن

 

و خدا بر همه اثر گذاشت

 

روی پیشانیم ضربدر گذاشت

برلب آینه  چشم تر گذاشت

عصر بود و حصار ثانیه ها

و خدا  ، بر همه اثر گذاشت

دانه سیبی به دست بابا داد

اسم آن را خیر و شر گذاشت

از میان فرشتگان  جهان

دو نفر را برای هر نفر گذاشت

چشم خورشید بر عدم واکرد

آخر شب دم سحر گذاشت

بشر و میوه های ممنوعه

دل غافل و بی خبر گذاشت

 

من سعی میکنم که خودم باشم


من سعی میکنم که خودم باشم
دور از دوچشم قهوه ای مستت
از جام های تهی لب ریز
در کوچه های مبهم بن بستت
من سعی میکنم که خودم باشم
همچون پرندگان هوا آزاد
بر قله های روشن احساس و
گیسو رها شده ای در باد
من سعی میکنم که خودم باشم
زخمی شبیه همین مردم
بی شیله مثل حضرت حوا
در جستجوی گل گندم

وقتی قفس برای دل سیر میکشند


خطی عمود در ته یک تیر می کشند

آزادی من است به زنجیر می کشند

سیرم من از حصار دلت قلب لعنتی

وقتی قفس برای دل سیر می کشند

جای مسیح بر صلیب خیابان پیاده رو

چشمی شبیه وحشت آژیر می کشند

سرخ و سیاه بر لبه ی شال سبزشان

چون بر گلوی سیده ها میر می کشند

اوج شب سیاه ولی عکس ماه را

در یک غروب قرمز دلگیر میکشند

شهوت تند زلیخا


چشم یک حادثه اینجاست بیا برگردیم

شرم در خانه مهیاست ، بیا برگردیم

بر تن پیرهن پاره ی اندام شما

شهوت تند زلیخاست ، بیا برگردیم