سیبی به لب و گوشه ی دندان نرسیده

آرامش محضیست به طوفان نرسیده

تردید میان من و تو ما نرسیدیم

این جرعه ی آبیست به لیوان نرسیده

شعر تو در اندیشه ی یك شعله ورق و

ته مانده ی كفري كه به ایمان نرسیده

من در تب تنهایی خود  حبس ترینم

دستی به تن میله ی زندان نرسیده

رفتند و رسیدند بهم مردم دنیا

اين شهر به آغوش خیابان نرسیده